آموزش بافتنی آموزش کاردستی تزیین تزیینات شیرینی پزی آشپزی
آموزش بافتنی، مدل بافتنی ،مدل لباس،آموزش بافت،آموزش کاردستی، تزیین، تزیینات، تهیه شیرینی،طرز تهیه شیرینی، آموزش آشپزی
پنجشنبه 23 آذر 1391 :: نویسنده : Z A
احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد که اگه بقیه بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با هم سن و سال های خودش بازی کنه.

یه روز احسان به مامانش گفت: من دیگه پارک نمیام. مامان احسان گفت: چرا پسرم؟ احسان گفت: من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو بخاطر لکی که روی دستم هست مسخره می کنن. مامان احسان گفت: تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن؟ مگه تا حالا رفتی با بچه ها بازی کنی؟ احسان جواب داد: نه.
مامان احسان کوچولو اون رو بغل کرد و گفت: حالا فردا که رفتیم پارک با هم می ریم پیش بچه ها تا ببینی اون ها تو رو مسخره نمی کنن ودوست دارن که باهات بازی کنن.
روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک باهم رفتن پیش بچه ها. مامان احسان به بچه هایی که داشتن با هم بازی می کردن سلام کرد وگفت: بچه ها این آقا احسان پسر من و اومده که با شما بازی کنه. یکی ازبچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو اومد و رو به احسان کوچولو گفت: سلام اسم من نیماست، هر روز تو رو می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقیه بچه ها آشنا بشی. احسان کوچولو به مامانش نگاهی کرد و رفت. بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردن خونه. وقتی احسان کوچولو مامانش رو دید با خوشحالی دوید سمت مامانش و گفت: مامان من با بچه ها بازی کردم و خیلی خوش گذشت تازه هیچ کس هم من رو مسخره نکرد. مامان احسان لبخندی زد وگفت: دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره ات نمیکنه. همه بچه ها با هم فرق هایی دارن اما این باعث نمیشه که نتونن با هم باشن و با هم دیگه بازی کنن.از اون روز به بعد احسان کوچولو دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار اون ها بهش خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال بودن.

منبع:tebyan.net



نوع مطلب : تربیت فرزندان، شعر و قصه های قشنگ برای کودکان، 
برچسب ها : shyness، کم رویی، خجالت، خجالت کشیدن، داستان، داستان کودکانه، قصه کودکانه، داستان خجالت، داستان کودکانه خجالت کشیدن، قصه خجالت کشیدن، قصه برای کودکان،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 15 آذر 1391 :: نویسنده : Z A

آپارتمان حیوانات

قصه آپارتمان حیوانات

توی یک جنگل سبز یه درخت کاج بود که از همه ی درختهای جنگل بلندتر و زیباتر بود .این درخت در جایی قرار داشت که از رویشاخه هاش همه ی جنگل و درختای سر سبزش دیده می شدند. به خاطر همین مدتها بود که   به خاطر  این درخت بین بعضی از حیوونای جنگل دعوا می شد. سنجاب و جغد و دارکوب و کلاغ و ... همه می خواستن لونشونو روی این درخت بسازن.

بلاخره اختلاف و درگیری بین اونها بالا گرفت و کار به کلانتری کشید. پلیس جنگل تصمیم گرفت با بزرگترای جنگل مشورت کنه و راه چاره ای پیدا کنه .جلسه ی شورا برگزار شد و هر کسی نظری داد . اما در بین همه نظر ها، حرفی که لک لک  پیر زد از همه  جالبتر بود.

بقیه این قصه زیبا در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر و قصه های قشنگ برای کودکان، 
برچسب ها : قصه آپارتمان حیوانات، قصه زیبای آپارتمان حیوانات، قصه، آپارتمان حیوانات، قصه کودک، story، kids، children، حیوان خانگی، حیوانات خانگی، حیوان، حیوانات، زندگی حیوانات، شعر کودکانه، شهر قصه، شعر کودک، شعر کودکان، قصه های کودکانه، قصه کودکان، شعر كودك، کتاب قصه، داستان های کودکانه، قصه کودکانه، ترانه های کودکان، نوار قصه، دانلود قصه های کودکانه، کتاب قصه کودک، کتاب قصه کودکان، قصه ی کودکان،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 15 آذر 1391 :: نویسنده : Z A

بزغاله خجالتی

 

توی یه گله  بز، یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط  یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند .اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا همه بزغاله ها از کنار برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره .بعضی وقتا از بس دیر می کرد، گله به سمت دهکده به راه می آفتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست می داد . این جوری اون خیلی خودشو اذیت می کرد.


بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر و قصه های قشنگ برای کودکان، 
برچسب ها : قصه کودکان، قصه برای کودکان، قصه، جذاب، زیبا، سرگرم کننده، بچه، story for kids، children، بزغاله، عکس بزغاله، شعر کودکانه، شهر قصه، شعر کودک، شعر کودکان، قصه های کودکانه، شعر كودك، کتاب قصه، داستان های کودکانه، قصه کودکانه، ترانه های کودکان، نوار قصه، دانلود قصه های کودکانه، کتاب قصه کودک، کتاب قصه کودکان، قصه ی کودکان، shy kid، shy،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 آذر 1391 :: نویسنده : Z A


قصه,قصه کودکانه,قصه بهترین عموی دنیا

عمو سعید من یک ورزشکار قوی است. من او را خیلی دوست دارم. یک روز به او گفتم تو بهترین عموی دنیا هستی. عمو سعید کمی فکر کرد و گفت :نه من بهترین عموی دنیا نیستم ولی بهترین عموی دنیا را می شناسم.
گفتم خوب او کیست؟
عمو سعید گفت بهترین عموی دنیا حضرت عباس علیه السلام است.
گفتم چرا او بهترین عموی دنیاست؟
عمو سعید گفت: خوب قضیه اش مفصل است.
 گفتم مفصل باشد خواهش می کنم برایم تعریف کنید.



ادامه مطلب


نوع مطلب : نکات آموزشی، تربیت فرزندان، گوناگون، 
برچسب ها : محرم، برای کودکان، قصه، قصه کودکانه، قصه بهترین عموی دنیا، فصه های کودکانه، قصه برای کودکان، شعر و قصه کودکانه، داستانهای کودک'نه،
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


آموزش بافتنی|آموزش کاردستی|تزیین|تزیینات|شیرینی پزی|آشپزی

مدیر وبلاگ : Z A
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
کدام پست ها را بیشتر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :